اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
899
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
جز دوست ] جويد دوست برهاند . و آنكه [ دوست ] جويد [ اندر ] خطر است يا يابد يا نيابد . و هركه از دوست دوست جويد دوست بيابد . چون دوست يافت آنچه جز دوست باشد همه ورا باشد . و شايد كه اين را از اين نيكوتر معنى باشد ؛ و آن آنست كه سقوط مراد ايشان بدان معنى باشد كه محب همواره مملوك است ؛ و محبوب مالك اندر حكم محبت . و چون حكم محبت اين باشد همه محبان اندر محبت بر خطر باشند ، از بهر آنكه همه محبان اندر محبت مراد چنان كنند كه بايد كه دوست مر ايشان را باشد . و به حكم محبت اين محب مملوك است و مالكى همى آرزو كند . چون محبت حقيقت گردد هرگز نخواهد كه دوست مرا باشد . و لكن بسنده كند بدان كه وى دوست را باشد . چون محبوب چيزى باشد كه شايد كه ملك شود اندر حكم محبت مالك باشد و ملك نباشد . پس چون محبوب مالك الخلق باشد ، و روا نباشد كه وى ملك هيچ كس گردد ، محال باشد طمع كردن كه وى از ما باشد . و از اين مقام بود كه مصطفى صلى الله عليه و سلم به معراج چون كون زير قدم آورد و مر ورا امر سخن گفتن آمد ، نخستين نفسى كه اندر عبوديت برآورد آن نفس از مقام محبت زد . گفت : اگر به خلق تو نگرم بندهام و اگر به حكم محبت نگرم بندهام ؛ مرا از بندگى از آنسو قدم نهادن روى نيست . من از آنجا خبر دهم كه منم ، از آنجا كه تويى خود خبر تو دهى . من بارى آن توام تا تو چه گويى كه آن من هستى . و باز گفت : « و جعلها متصرفة به له » . گفت : چون حفظ ايشان از ايشان فانى گشت و مراد ايشان از ايشان ساقط گشت ، متصرف گشتند به وى ورا يعنى به خود و به قوت [ خود ] تصرف نكردند و به صفت خود قايم نبودند ؛ و لكن به وى و به قوت وى تصرف كردند و به صفت وى قايم گشتند ؛ يعنى باقى به بقا نبودند چه با بقا [ 244 ب ] باقى بودند و قوى به قوت نبودند ، و لكن به تقويت قوى بودند . خود را از تصرف خويش فانى ديدند تا متصرف نبودند ، و لكن مصرف فيه بودند كه همه متصرفان قايم به مراد خويش باشند و همه مصرفان